تبليغاتX
یادداشت های یک دانشجوی پیام نوری
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید....

سلام

روز دانشجو رو به همتون تبريك ميگم..

دوستان خوبم انشاالله هميشه سلامت باشيد و سر بلند

----------------------------------------------------------------------------------------------

حالا بريم سر پست امروز...

چند ترم قبل سر كلاس طراحي الگوريتم استاد يوسف خاني داشت الگوريتم حريصانه رو توضيح ميداد گفت اگر شما دزد بوديد مي رفتيد طلا فروشي چي كار ميكرديد..

يكي گفت طلاهاي كوچيكترو برميداشتم كه خيلي بتونم جمع كنم

يكي گفت طلاهاي بزرگترو گرون قيمت رو بر ميداشتم

اما من كه چند روز قبلش با اشنايان رفته بودم بيرون و خانمي كه همراه جمع بود طلائي رو قيمت زد كه بسيار باريك و كوچيك بود ولي نزديك ده ميليون قيمت داشت ..از اين تجربه استفاده كردم و ديدم به كوچيكي بزرگي نيست ارزششون.. براي همين با اعتماد به نفس در حالي كه شاخام در اومده بودند بلند گفتم استاد اونهائي كه قيمتشون بالاتره رو بر ميدارم..

استاد ابروهاشو برد بالا منو نشون داد گفت..اهان ديدين اصلا به اندازه كاري نداره به قيمت نگاه ميكنه..اين يك عدد دانشجو از همه حريص تره..

كل كلاس رفت هوا..قيافه ها همه اينطوري شد


ته ورقي:

ديديد گاهي اوقات ميان از يارو تعريف كنند بد تر ابروشو ميريزن؟؟اينم يكي از اون نمونه هاش

اين متن غلط نوشتاري داشت من فرصت مرور نداشتم شما كه خونديد خوب يك ندا ميداديد اي خدا حفظتون كنه عجبا

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 18:41  توسط یک عدد دانشجو  | 

تغذيه يك عدد دانشجو

اين تصوير يك بوم نقاشي نيست..نخير..ديواره كلاسه!!!

...توضيح نداره..سطل زباله هست همين ديگه!

كيف نفر جلوئي..آخي..نميدونم چرا هر دفعه اين كيفو ميبينم روحيم شاد ميشه!!

از دوستم خواستم نرم افزار EW رو برام رايت كنه..اونم اينطوري محبت بارونم كرد 

عشق و علاقه رو حال كرديد؟

پشت سر راننده داخل ميني بوس

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 14:3  توسط یک عدد دانشجو  | 

سلام

فردا امتحان ميان ترم دارم اينجا چي كار ميكنم دقيقا نميدونم اما خوب اومدم بهرحال

بياييد دور هم بشينيم خاطره تعريف كنم براتون 

ترم قبل امتحان داشتم خيلي سخت بود نميدونم اين طراح سوال از كجاي كتاب اون سوال رو دراورده بود هرچي مطلب مفهومي و ريز و نكته اي بود گذاشته بود اصلا هم دريغ نكرده بود بي رحم انگار دلش از سنگ بود...........(اين ها هم يك سري بدو بيراهه به علت ادب زيادم از ارائه شون معذورم)

خلاصه من كه روز قبلشم امتحان داشتم و خستگي اون هم تو تنم مونده بود و اين يكي هم اينطوري اعصابمو فترات داده بود عين برج زهرمار ( شبيه برج ايفله فقط شاخم ميزنه ) نشسته بودم و اخمام تا چونم اومده بود پائين

يك برگه چرك نويس ميخواستم كه حد اقل به تشريحي ها برسم تستي كه هيچي ..خلاصه مراقبو صدا كردم (نميگم كيه بعدا هم ازم نپرسيد فايده نداره)

پرسيد برگه ميخواي؟

من: بله

مراقب: الان ميارم

من: نه برگه چرك نويس جلوئي رو ميخوام

مراقب: ها؟

من:برگه جلوئیو ...او..نه..هیچی..

حالا خوب شد معرفت یک عدد مراقبیشون اپدیت شده بود و الا تا اخر امتحان باید هر دو دقیقه سوگند یاد میکردم که بی گناهم..منم اینقدرسختمه بخوام یک قسم دروغ بخورم......


ته ورقي:

يك دوست عزيز ممنون از لطفت بعدا ميام دانشگاه تشكر ميكنم

كبريتي جان اينم پست جديد

 پياز داغ مقدمتان گلباران از غيبت "يك چهارم صغري" اومديد خسته نباشيد

راستي فردا با اقاي علي اصغري امتحان دارم همون كه توي وبلاگشون نظر دادم و ....

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:4  توسط یک عدد دانشجو  | 

درسته كه اسم پيش نماز دانشگاه رو نميدونم اما خوب انسان جالبيه

مثلا نمونه اول:

مكالمه بين:پيش نماز و يك آقائي از كارمندهاي دانشگاه كه به صورت(ا.ك=اقاي كارمند) معرفی میکنم

نماز ظهر تموم شد و همه منتظر ادامه بودند كه يكدفه ا.ك ميگه حاج اقا شما سه ركعت خونديد

حاج اقا كمي فكر ميكنند و ميگن شما مطمئنيد؟

ا.ك:بله

حاج اقا:من با اطمينان به اينكه دارم درست ميخونم نماز رو تموم كردم شك هم ندارم هاااااا

ا.ك:نه من حواسم بود شما اشتباه خونديد

حاج اقا:خوب بله امكانش هست پس يك بار ديگه شما نماز ظهر رو بخونيد

ا.ك:ااااااااا..... حاج اقا شما اشتباه خونديد من يك بار ديگه تكرار كنم؟(كل نماز خونه ازخنده رفت هوا)

حاج اقا: من با اطمينان خوندم بقيه هم با اقتدا به من به فرض رو بر درستي كارم گذاشتند اما شما كه متوجه شديد و با اطمينان ميگيد پس بايد دوباره نماز رو تكرار كنيد(حاج اقا هم خندون شد اينجا)

نمونه دوم:

حاج اقا: خانم ها حواستون هست به عرض بنده؟(خانم ها پشت پرده اي كه وسط نمازخونه كشيده شده نشسته بودند)

خانم ها: بله

حاج اقا: اينقدر زود بله رو نگيد (حاج اقا خندون )

نمونه سوم:

حاج اقا: خانم ها اروم باشند عرايض بنده رو توجه كنند

يك ا.ك ديگه:خانم ها ساااكتتتتتتتتتتتتتت

حاج اقا: اقا خودم گفتم ديگه نيازي نيست شما بگيد (كل نماز خونه دوباره رفت هوا)

نمونه بعدي:

حاج اقا داخل كريدور بودند يك ا.ك اي ايشونو صدا كردند كه تشريف بياريد كارتون دارم

حاج اقا: شما كارم داريد خودتون بياييد اينجا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:34  توسط یک عدد دانشجو  | 

هي بگيد بيائيد بخت و اقبال جا به جا كنيم

اگر بخت و اقبال داشتم كه درست بعد از نظري كه داخل وبلاگ استادم ميزارم خودش نمياد جواب بده كه..(البته خوب پاسخ نفر قبل از منو دادند اما.....)

نویسنده: مهران
شنبه 30 آبان1388 ساعت: 22:38
استاد اگه می شه بفرمایین چه فصلهایی امتحان هست
ممنون می شم

نویسنده: يك عدد دانشجو

یکشنبه 1 آذر1388 ساعت: 17:27
با سلام مجدد
استاد باز هم ممنون كه فصل ها رو فرموديد
جدي ديگه تعطيلي در كار نيست؟؟؟؟؟؟؟


نویسنده: علی اصغری----->(استاد ما)

یکشنبه 1 آذر1388 ساعت: 17:30
فصل ها در کلاس گفته شده 4-5-6-8


نویسنده: يك عدد دانشجو

یکشنبه 1 آذر1388 ساعت: 17:35
اااااا...استاد شما تشريف داشتيد؟؟؟؟؟؟
ما كه امروز غايب بوديم اما از دوستان جوياي فصل ها شديم
(نفرمائيد فقط يك نفر غائيب بود اونم من
)
-------------------------------------------------------------------------------
حالا ديديد چي شددددد؟؟؟؟
 
 ميگما بد نشد؟نههه؟؟؟....اعتماد به نفسمو از دست دادم
آخه ميدونيد توي يك پست ديگه از وبلاگ استاد نظر گذاشتم:
 
نویسنده: يك عدد دانشجو
شنبه 30 آبان1388 ساعت: 20:45
سلام استاد
ديگه تعطيل نيستيم؟؟
اگر هستيم بفرمائيدا..ما گوش به فرمانيم
 
 
يعني حسابي تركوندم
 

ته ورقي:

۱-بايد يك تحقيقاتي در مورد اثرات گربه سياه انجام بدم چه حضورا چه غيابا تاثير ناجورشو گذاشت.

۲-اينم وبلاگ استاد علي اصغري فقط براي اطلاع رسانيه و به قول خودشون جنبه كاربردي ديگه اي نداره

http://aliasghary.blogfa.com/

۳-راستي استاد اگر گذرتون اينجا افتاد يك نظرم بزاريد(خودم از روي خودم تعجب كردم چه بي انهتاست چه بي نهايت)

 ۴- اون دوستي كه گفت استاد نظر ها رو نميخونه توجه كنه كه در اولين فرصتي كه ببينمش يك گفتمان حسابي باهاشون ميكنم

۵-الان يك دوستي كه اينو خوند گفت اين درسو افتادي ديگه...(بخدااااااا اگه بيفتم....)

۶- من آقا مهران نيستم قابل توجه ولگ نار خانم كه ميگن به دوستت اس بدي زودتر متوجه ميشي و بقيه رفقا بنده يك عدد دانشجوام و از اخبار كلاس هم مطلع بودم محض خوش خوشونك رفته بودم وبلاگ استاد اون آقا مهران يك بنده خداي ديگست!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 17:43  توسط یک عدد دانشجو  | 

اين پست مخصوص "پياز داغه" و ارزش قانونيه ديگه اي نداره..بلكه كمي دلش خنك شه و يك جورائي هم دردي و همدلي با اين رفيق زخم خورده هست..

دوستان اگر طاقتشو داريد بخونيدا..شب كابوس پيچ نشيد بيائيد يقمو بگيريد..اگر آماده ايد..اگر نميترسيد ميگم....

موضوع بر ميگرده به سه سال قبل..اون روز كلاس داشتم(رياضي) اما به خاطر چند تا كار زود تر راه افتادم

كه به موقع برسم.به محض اينكه در خونه رو باز كردم ديدم يك گربه سياه نشسته رو به روي من وسط كوچه و داره با چشماش ميخوره و قورتم ميده..دورو برم رو نگاه كردم پرنده پر نميزد..بيخيال چشماي خيرش شدم و حركت كردم .از اينجا ديگه كم كم ماجرا شروع ميشه..

مثلا زود راه افتاده بودم كه به موقع برسم..اماااااا..كو ماشين؟؟هيچييي..الاغم رد نميشد.خلاصه با كلي معطلي خودمو رسوندم به دانشگاه و رفتم دنبال كارهام ولي چشمتون روز بد نبينه كاري كه قرار بود زود انجام بشه اينقدر طول كشيد و بقدري فك زدم براش كه خودم رضايت دادم بمونه براي بعد

با اعصابي مچاله شده..جويده شده..گاز گرفته شده به يكي از آشنايان زنگ زدم مهم بود اين تماس ديدم جواب نميده..يك بار..دوبار..سه بار..بر نداشت رسما بغضم گرفت  رفتم كتاب خونه كمي نشستم خواستم بدونم ساعت چنده ديدم ساعت من خوابه..اومدم بيرون دوباره شماره گرفتم موبايلم بوق زد كه بعني شارژ داره تموم ميشه و كلا خاموش شد..از تلفن دانشگاه خواستم زنگ بزنم كه ديدم اي بابا اوني كه پشتشم خرابه رفتم يكي ديگه رو امتحان كنم تا بوق آزاد زد استاد رفت كلاس.......

جدي وقتي رسيدم خونه خوشحال بودم تموم شده اين روز

باز هم شكر ...

حالا پياز داغ بازم ميخواي شانس خودتو منو با هم جا به جا كنيم؟؟؟

آهان راستي من خرافاتي نيستما..اما اين اتفاقات جدي پيش اومد..شايد يك پلنگ هم ميديد منو باز همين ميشد ولي جداي از اينا بازم اگر پياز داغ مايل باشه من تعويض ميكنم


فردا نوشت:

۱-اين پست در جواب نظر پياز داغ در مطلب قبلي گذاشته شده..براي دل خنكيش:

(نویسنده: پیازداغ
شنبه 30 آبان1388 ساعت: 23:33
بیا شانسامونو ندید عوض کنیم)
-------------------------------------------------------------------
۲-اولين نظر رو "كبريتي" گذاشت.. <تشكر> و از بخت و اقبال خودش تعريف كرد
(نویسنده: كبريتي
یکشنبه 1 آذر1388 ساعت: 8:52
پس به نظر فعلا خوش شانس ترين دانشجوي موجود در اين قسمت بنده ميباشم!!
من برم بگم به پياز داغ!!
)
 
جوابيه:دل بچه رو نسوزون گناه داره
 
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 2:13  توسط یک عدد دانشجو  | 

امروز سر كلاس بعد از آنتراكت استاد يك مطلبي رو داشت توضيح ميداد من چرتم گرفت..همينطوري خواب آلود داشتم با موبايلم رو سقف و ديوار نور مينداختم كه يك تمرين كوچولو رو برد نوشت تا حل كنيم اما اينجانب همچنان با جديت مشغول كار خودم بودم. استاد از جلوي همه رد شد برگه شونو نگاه كرد تا رسيد به من پرسيد حل كرديد گفتم نه... يك دور كلاسو گشت بعدش رفت برگه حضور غيابو برداشت براي چند نفري از ما كه حل نكرده بوديم خواست منفي بزاره

بنده غيرتم گل كرد گفتم اين همه حل ميكرديم مثبت نميزاشتيد اين دفعه حل نكرديم ميخوايد منفي بزاريد؟؟؟؟ گفت بله همينطوره!!! اسمتونو بفرمائيد.. ديگهههه ناچارا گفتم ..امــــــا ديدم سرگردونه بين اسم ها(چون اسامي مرتب نشده بود داخل ليست) همونطوري كه با عصبانيت داشتم غر ميزدم گفتم اخر صفحه پائين اونجا رو ببينيد..(معرفت رو حال كرديد)..خلاصه منفي رو گرفتيمو نشستيم  وبا يك نگاه چپ چپ شروع كردم استاد رو نظاره كردن..كمي كه گذشت محبت قلبيشون فوران زد و موقع حضور غياب گفت به حاضرين بيست و پنج صدم ميدم..(چون امروز غائب زياد داشتيم)..ما كه برگه رو نديديم حالا خيلي مهم هم نيست اما دوستم گفت ظاهرا منفي رو پاك كرده(دمش..)..منم خدائي خوش خوشونم شد اساسي و با دلي راحت اومدم خونه

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:37  توسط یک عدد دانشجو  | 

 ميخوام يك چيز بگم روم نميشه

ديروز توي وبلاگ يكي از دوستان مطلبي خوندم كه منو ياد موضوعي انداخت اونم گلاب به روتون "سرويس بهداشتي دانشگاهه" يا همون توالت...موال..

ااا..خوب هرچي ميخوايم به روي مبارك يه عدد دانشجوئيمون نياريم نميشه ديگه..تا كي صبر..تا كي تحمل..آخه اينم شد كار...اگر امتحانه..اين رسمش نيست اينطوري كه مقاومت روحي يك آدم رو نميسنجند..با احساسات دانشجو خوب نيست تا اين حد بازي بشه......

آقا در سرويس بهداشتي رو چرا ميبنديد آخهههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يه بار يادمه اينقدر بسته مونده بود چند نفر رفتند پيش جناب آقاي صالحي بلكه يه جوري به داد ملت برسه آخرش فرمودند بريد ساختمون بالاي بوفه اونجا احتمالا درش بازه!!!!!!

مثال بعدي مربوط به يك روز جمعه هست كه باز بشريت با در قفل شده رو به رو شدند و چون هيچكس اون دورو بر نبود كه بياد و مشكل رو حل كنه ناچارا همه خواهرانه برادرانه از يك سرويس استفاده كردند...

 

closed.gif : 85 par 42 pixels.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:7  توسط یک عدد دانشجو  | 

چند تا عكس داشتم از دانشگاهمون گفتم بد نيست اينجا هم بزارم

بعضي هاشونم دوستام گرفتند

انواع ساندويچ؟؟؟؟؟همبرگر و گاهي وقت ها سوسيس ميشه انواع؟؟؟

نسكافه؟؟.....اوهااااااا..چندين روز سكووووت

الان هم كه سلف رو آوردند ديگه همون يك نوع رو هم ندارند

مي ني بوس دانشگاه ماست هااااااا

ساختمان كتابخونه و نماز خونه

دوستم گرفته اما نميدونم چرا كج انداخته؟

برج ايفلو ديديد؟؟؟نه؟؟مهم نيست همين عكس رو تماشا كنيد شئونات اسلاميش بيشترهه

اتاق كامپيوتر دانشگاه!!!!!!!

مخلص آقاي آقاجاني و آقاي اشرفي

كلاس درس!!

آزمايشگاه مدار الكترونيك

اين عكس رو دوستم گرفته من اصلا توي اين كلاس نبودم

رفاقت رو حال كرديد!!!! رفيق دارم در حد دنيا...معرفت دارند در حد اون دنيا(منظورم اينه كه نامحدوده)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:34  توسط یک عدد دانشجو  | 

گويا دارم سرما ميخورم

خدا به خير بگذرونه....

ها؟چيه؟اصلانم آنفولانزاي نوع "A" نيست...پشت سرم حرف در نياريدا...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:51  توسط یک عدد دانشجو  |