مثلا تعداديشون ميان توي كلاس نيم ساعت اول كه هيچي مشغول حضور و غياب چهل پنجاه نفر ميشن..بعد از اون خوب ظاهرا درس شروع ميشه..كلا اگر دو كلمشو متوجه بشيد كولاكه...بخوايد حساب كنيد كتاب روون تر توضيح داده![]()
بعدش كه ميريد آنتراكت و بر ميگرديد يكهو ميبينيد بازم برگه رو بر داشتند د حضور غياب بكن.. اينبار تازه به صورت رندوم هم انجام ميدند![]()
يعني ديگه قيافه همه رسما اينطوريه![]()
يكي نيست بگه استادهاي عزيز درسته حالا نمره ميان ترم دست شماست ما هم دست به دعائيم براتون كه يكهو دلتون ازمون نگيره
اما مطمئن باشيد كلاس با بازده خوب مخاطب خودش رو داره حالا كه ما توي كلاس هاي با بازده متوسط و رو به افولم ميشينيم حدقل كمتر سخت بگيريد به اين قشر آسيب پذير و بي نوا![]()
يك مورد فوري پيش اومده بود و اونم اينكه به صورت تصادفي دو وبلاگ هم دانشگاهي رو ديدم
گفتم بد نيست اينجا هم معرفي كنم
http://www.ramsar-computer.blogfa.com/
اسمش هم:مهندسي كامپيوتر رامسر
اسمش:انجمن فناوري اطلاعات رامسر
بچه هاي دانشگاه مان ديگه..به به..همه كه انهو فرشته![]()
مثلا توي كلاس آقاي عمراني كه استاد زبان تخصصين در كلاس اصلا باز نميشد![]()
هرچند بعضي درس ها به خوديه خود باعث شلوغي ميشن مثل امروز كه هفتاد و دو نفر بوديم ![]()
توي اين طور كلاس ها براي رد شدن از بين صندلي ها بايد انعطاف پذيري بالائي داشته باشي(البته منظورم رد شدن با حفظ شئونات اسلاميه![]()
)
يك نكنه جالب هم لازمه بگم اونم اينكه امروز از بين اين هفتاد و دو نفر تقريبا بيست نفرشون آقايون بودند الباقي خانم ها ...واقعا بايد گفت ماشاالله![]()
اوه اوه اگر بدونيد چقدر گرسنم شده بود وسط كلاس
..اومدم خونه ديگه كسي رو نميديدم همچين ظرف غذا رو چسبيده بودم انگار ميخواستم ازش حاجت بگيرم![]()
روز جمعه اي خيلي خيلي عذابه دانشگاه رفتن![]()
حضور و غياب هم كه بلا استثناء در همه جلسات انجام ميشه حدودا نيم ساعتي هم طول ميكشه تا همه اسامي خونده بشه بس كه شلوغه اين كلاس البته اين وضعيت شامل بقيه دروس هم هستا چون معمولا سه رشته با هم ميشينيم ![]()
رسما از بعد از آنتراكت خواب بودم
نميدونم چرا يهو به اين شدت خوابم گرفت..از بس كه خميازه كشيدم خودم خجالت زده شدم..اتفاقا امروز استاد پنج دقيقه هم بيشتر نگه داشت آخ كه هر دقيقش برام يكي دوساعتي طول كشيد تا بگذره يك خورده ديگه ادامه پيدا ميكرد هاي هاي ميزدم زير گريه ![]()
خلاصه تموم شد و اومدم بيرون بدو بدو رفتم مغازه آقاي حسين پور كه راهنماي يكي از درس ها رو بگيرم قرار بود برام فوتو بزنند ديدم به به فوتو كردن اما يادشون رفته كجا گذاشتن خانم حسين پور هم نبود حالا خر بياد باقالي بار كن
كمي معطل شدم تا برگه ها رو گرفتم
حدودا نزديك ۱ بود كه اومدم خونه تا چهار هم خوابيدم تخــــــــــــــــت.. تا اينكه بالاخره سرحال شدم![]()
بــــــــــــــله...اينم از صبح جمعه ما ![]()
امشب داشتم براي خودم وب گردي ميكردم و به وبلاگ دوستاني كه داخل لينك هام هستند سر ميزدم اين داستان رو در ( بزرگترين مرجع داستان هاي آموزنده ) ديدم خوشم اومد كش رفتم
كاربدي كه نكردم ها؟![]()
![]()
تا صاحبش نيومده سريع بخونيد ![]()
(دو نجات يافته)
بهر حال.....
يك چند هفته اي هست كلاس ها شروع شده و ما هم براي خودمون ميريم و مياييم و سوت ميزنيم
يكي از تحولات اساسي در دانشگاه راه افتادن سلففففففف ميباشد
از يك طرف خوبه اما از يك طرف هم بوفه جمع شد براي اينكه جا نداشتند آشپزخونه رو بردند اونجا حالا ديگه ساندويچ و خيلي وسايل خوراكي رو ندارند.البته خوب چيپس و پفك هنوز برقراره اما باز هم......
يك مورد جالبي كه تا حدي باعث شده مدام لبخند به لب ما بياد اينه كه غذائي كه اعلام ميكنند با اون چيزي كه در واقع سرو ميشه نميخونه مثلا ميگن امروز قرمه سبزيه ميريم ميبينيم قيمه تحويل دادن![]()
اما اشكال نداره كه بالاخره راه ميفتند انشاالله ما صبرمون زياده ![]()
یــک شبی مــجنــون نمازش را شکــسـت















































..ميبينيد عجب تفكرات بكري دارند ملت...روي صحبت هام با اونائيه كه همش غمبرك زدند ميگن كو همسرر..بفرمائيد..ببينيد بايد خواست و همت كرد و بعدش هم عمل...مطمئن باشيد يك كم اينطوري خلاق باشيد سه سوته متاهل ميشيد نشديد هم اسمتون به عنوان يك انسان مبتكر در تاريخ ثبت ميشه![]()

كلا روابط عمومي بالاست ![]()
