تبليغاتX
یادداشت های یک دانشجوی پیام نوری
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید....
دقت كرديد بعضي از استاد ها جالبن...؟!؟!؟

مثلا تعداديشون ميان توي كلاس نيم ساعت اول كه هيچي مشغول حضور و غياب چهل پنجاه نفر ميشن..بعد از اون خوب ظاهرا درس شروع ميشه..كلا اگر دو كلمشو متوجه بشيد كولاكه...بخوايد حساب كنيد كتاب روون تر توضيح داده

بعدش كه ميريد آنتراكت و بر ميگرديد يكهو ميبينيد بازم برگه رو بر داشتند د حضور غياب بكن.. اينبار تازه به صورت رندوم هم انجام ميدند

يعني ديگه قيافه همه رسما اينطوريه

يكي نيست بگه استادهاي  عزيز درسته حالا نمره ميان ترم دست شماست ما هم دست به دعائيم براتون كه يكهو دلتون ازمون نگيرهاما مطمئن باشيد كلاس با بازده خوب مخاطب خودش رو داره حالا  كه ما توي كلاس هاي با بازده متوسط و رو به افولم ميشينيم حدقل كمتر سخت بگيريد به اين قشر آسيب پذير و بي نوا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:15  توسط یک عدد دانشجو  | 

امروز اين دومين آپمه

يك مورد فوري پيش اومده بود و اونم اينكه به صورت تصادفي دو وبلاگ هم دانشگاهي رو ديدم

گفتم بد نيست اينجا هم معرفي كنم

http://www.ramsar-computer.blogfa.com/

اسمش هم:مهندسي كامپيوتر رامسر

 http://r-i-s.blogfa.com/

اسمش:انجمن فناوري اطلاعات رامسر

 

بچه هاي دانشگاه مان ديگه..به به..همه كه انهو فرشته

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:27  توسط یک عدد دانشجو  | 

از اين ترم كه نمره ميان ترم اثرش بيشتر شده جمعيت كلاس ها هم به صورت چشم گيري زياد شدن

مثلا توي كلاس آقاي عمراني كه استاد زبان تخصصين در كلاس اصلا باز نميشد

هرچند بعضي درس ها به خوديه خود باعث شلوغي ميشن مثل امروز كه هفتاد و دو نفر بوديم

توي اين  طور كلاس ها براي رد شدن از بين صندلي ها بايد انعطاف پذيري بالائي داشته باشي(البته منظورم رد شدن با حفظ شئونات اسلاميه )

يك نكنه جالب هم لازمه بگم اونم اينكه امروز از بين اين هفتاد و دو نفر تقريبا بيست نفرشون آقايون بودند الباقي خانم ها ...واقعا بايد گفت ماشاالله

اوه اوه اگر بدونيد چقدر گرسنم شده بود وسط كلاس..اومدم خونه ديگه كسي رو نميديدم همچين ظرف غذا رو چسبيده بودم انگار ميخواستم ازش حاجت بگيرم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:41  توسط یک عدد دانشجو  | 

امروز كلاس داشتم

روز جمعه اي خيلي خيلي عذابه دانشگاه رفتن

حضور و غياب هم كه بلا استثناء در همه جلسات انجام ميشه حدودا نيم ساعتي هم طول ميكشه تا همه اسامي خونده بشه بس كه شلوغه اين كلاس البته اين وضعيت شامل بقيه دروس هم هستا چون معمولا سه رشته با هم ميشينيم

رسما از بعد از آنتراكت خواب بودم نميدونم چرا يهو به اين شدت خوابم گرفت..از بس كه خميازه كشيدم خودم خجالت زده شدم..اتفاقا امروز استاد پنج دقيقه هم بيشتر نگه داشت آخ كه هر دقيقش برام يكي دوساعتي طول كشيد تا بگذره يك خورده ديگه ادامه پيدا ميكرد هاي هاي ميزدم زير گريه

خلاصه تموم شد و اومدم بيرون بدو بدو رفتم مغازه آقاي حسين پور كه راهنماي يكي از درس ها رو بگيرم قرار بود برام فوتو بزنند ديدم به به فوتو كردن اما يادشون رفته كجا گذاشتن خانم حسين پور هم نبود حالا خر بياد باقالي بار كن  كمي معطل شدم تا برگه ها رو گرفتم

حدودا  نزديك ۱ بود كه اومدم خونه تا چهار هم خوابيدم تخــــــــــــــــت.. تا اينكه بالاخره سرحال شدم

بــــــــــــــله...اينم از صبح جمعه ما

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16:37  توسط یک عدد دانشجو  | 

اعتراف يك عدد دانشجوئي:

امشب داشتم براي خودم وب گردي ميكردم و به وبلاگ دوستاني كه داخل لينك هام هستند سر ميزدم اين داستان رو در ( بزرگترين مرجع داستان هاي آموزنده  ) ديدم خوشم اومد كش  رفتم  كاربدي كه نكردم ها؟

تا صاحبش نيومده سريع بخونيد 

(دو نجات يافته)

يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد. و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند. دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر زندگي كنند. نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي تونست اونو بخوره. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت. به زودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت. سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند. او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود.
هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟" مرد اول پاسخ داد: "نعمتهاي تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم. دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست." آن صدا مرد را سرزنش كرد:"تو اشتباه مي كني، او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي." مرد از آن صدا پرسيد: "به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟"
صدا گفت: " او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود."

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 21:5  توسط یک عدد دانشجو  | 

اينم يك سري تصاوير از ابراز احساسات خركي!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:20  توسط یک عدد دانشجو  | 

من يا كلا نميام آپ كنم يا اگر هم ميام ديگه همينطوري ميچسبم ول نميكنم

بهر حال.....

يك چند هفته اي هست كلاس ها شروع شده و ما هم براي خودمون ميريم و مياييم و سوت ميزنيم

يكي از تحولات اساسي در دانشگاه راه افتادن سلففففففف ميباشد از يك طرف خوبه اما از يك طرف هم بوفه جمع شد براي اينكه جا نداشتند آشپزخونه رو بردند اونجا حالا ديگه ساندويچ و خيلي وسايل خوراكي رو ندارند.البته خوب چيپس و پفك هنوز برقراره اما باز هم......

يك مورد جالبي كه تا حدي باعث شده مدام لبخند به لب ما بياد اينه كه غذائي كه اعلام ميكنند با اون چيزي كه در واقع سرو ميشه نميخونه مثلا ميگن امروز قرمه سبزيه ميريم ميبينيم قيمه تحويل دادن

اما اشكال نداره كه بالاخره راه ميفتند انشاالله ما صبرمون زياده

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:1  توسط یک عدد دانشجو  | 

اين شعر رو يكي از دوستانم برام فرستاده خوشم اومد گفتم اينجا هم بزارم دور هم مستفيظ شيم

یــک شبی مــجنــون نمازش را شکــسـت
بـــی وضو در کوچـــه ی لیــــلا نشــســت
عشق ، آن شب مست مستش کـرده بود
فـــارغ از جــام الـــســتــــش کرده بـــــود
ســــــجـــده ای زد بــــــر لـــــب درگــاه او
پـــــــر ز لـیـــــــلا شـــــــــد دل پـــــر آه او
گـــفــــت یـــا رب از چــــه خارم کـــرده ای
بــــــر صلیــــب عــشــــــق دارم کـــرده ای 
جــــام لـــیــــلا را بـــه دســــتـــم داده ای
ونــــدر این بازی شــکــســـــتـــــم داده ای
 نـــشتر عــشــقــش به جانم مـــی زنـــی 
دردم از لـــیـــلاســـت آنــــم مــــی زنـــــی
خـــسته ام زین عشق ، دلـخونــم نــکــــن
مـــــــن کــــه مجـــنونم تو مجـــنونــم نـــکن
 مــــرد ایــــن بـازیـــچــه دیـــگر نیـــســتـــم
 ایـــــن تو و لیــــلای تو ، مــــن نیـــــســـتــم
گــــفـــت ای دیـــوانـــه لیلایـــت مــــــنـــم
 در رگ پــنـــــــهان و پـــیــــــدایــــت منــــــم
 ســـــالــــهــا بـا جـــــور لیلا ســـاختــــــی
مـــن کنــــــارت بـــودم و نــشـــــناختــــــی
عــــــشق لـــیــلا در دلــــــت انـــداخـتــــم
صـــــد قــــمــار عـــشق یـــکـــجــا بــاخــتــم
 کــــــــردمــــــت آواره صحـــرا نـــشــــــــــد
 گفتــــم عــاقل مــی شــوی امــــا نــشـــــد
ســـوخــــتـــــم در حسرت یــــک یـا ربـــــی
 غـــــیــــر لیـــــــــلا بـــر نـــیـــــامــــد از لـبــت
 روز و شــــــب او را صــــدا کردی ولــــــــی
دیـــدم امـــشب بـــا منــــی گـــــفـتم بـــلــی 
مـطـــــمئن بودم به من سر می زنــــــــی
در حـــــریـــم خـــــانــــــه ام در مــــی زنــــی
مــــرد راهــش بــاش تا شــاهت کــــــنـــم صـــــد چـــو
لیــــلا کـــــشـــتـه در راهـت کنم
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 11:24  توسط یک عدد دانشجو  | 

توي كلاس هوش مصنوعي داشتم وسايلمو روي صندلي بغلي ميزاشتم كه اين نوشته ها توجهمو جلب كرد

..ميبينيد عجب تفكرات بكري دارند ملت...روي صحبت هام با اونائيه كه همش غمبرك زدند ميگن كو همسرر..بفرمائيد..ببينيد بايد خواست و همت كرد و بعدش هم عمل...مطمئن باشيد يك كم اينطوري خلاق باشيد سه سوته متاهل ميشيد نشديد هم اسمتون به عنوان يك انسان مبتكر در تاريخ ثبت ميشه

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 11:13  توسط یک عدد دانشجو  | 

اين تصوير مربوط به برگه ايه كه توي كلاس با دوستان رد و بدل ميكرديم

كلا روابط عمومي بالاست

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:53  توسط یک عدد دانشجو  |